آرش، آنکه مرز را با جانش کشید 🖋
در دل افسانههای کهن ایرانزمین، داستانهایی هست که نهفقط روایت، که ریشهاند. ستونهایی از هویت، از غرور، از درد و از امید. یکی از این روایتها، افسانهی آرش کمانگیر است.
در بادهایی که از کوههای البرز میوزد، گاهی صدایی شنیده میشود.
نه صدای جنگ، نه فریاد، نه نعرهی کمان…
بلکه طنین کِشیده شدن زه کمانی که با قلبی فشرده، آغازی را رقم میزند.
آغاز یک مرز… مرزی که نه بر نقشه، که بر جان انسان رسم شد.
نامش آرش بود.
نه ملکی داشت، نه قلعهای، نه لشکری.
تنها کمانی بود و تیری و روحی که در او میسوخت.
او نه برای شهرت ایستاد، نه برای مدال،
بلکه برای مرز، برای صلح، برای سرزمینی که آن سوی تپهها نفس میکشید.
گفتهاند که سالها نبرد میان ایران و توران، زمین را خسته کرده بود.
خون جاری شده بود و هیچ مرزی، هیچ توافقی، دو ملت را به آرامش نمیرساند.
پس تصمیم گرفتند که تیری، مرز را تعیین کند.
تیر از بلندی البرز پرتاب شود و هر جا که فرود آمد، همان شود انتهای خاک ایران.
اما این تیر از کدام زه و از جان کدامین پهلوان باید رها میشد؟
آرش، تنها ایستاد.
گفتهاند که تنش ستبر بود، و چشمهایش پر از یقین.
کمانش را به دست گرفت، بر بلندای کوهی ایستاد، لباس از تن برکند، و تیری را که نه چوب بود و نه فلز،
بلکه تمامی جانش را در خود داشت، در آن نهاد.

«نقاشی دیجیتال از آرش کمانگیر در حال پرتاب تیر از فراز کوه البرز»
و آنگاه، در سکوتی عمیق، تیر را پرتاب کرد.
تیر پرواز کرد، روزها و شبها پرواز کرد.از کوه گذشت، از دشت گذشت،
و آنسوتر، در دوردستها، آن سوی جیحون، بر تنهی درختی فرود آمد.
در همان دم، جان آرش نیز فروریخت.
نه از ضعف، نه از زخم،
بلکه از تمامشدن.
آرش، خویشتن خویش را در تیر گذاشت. همه هستی اش را!
و این، تعریفی است که اسطوره به انسان میدهد.
برای من، آرش فقط اسطورهای نیست که در کتابها میخوانیم. او یک مفهوم است؛ مفهومی که امروز هم در ما زنده است.
امروز، شاید کسی دیگر تیری در دست نداشته باشد.
اما ما، همه گاهی آرش میشویم.
وقتی برای روشنی، صداقت، برای خانهای که دور است، یا دوستی که در خطر است، چیزی را از جانمان میگذاریم…
ما آرش میشویم، بیآنکه ناممان در افسانهای بیاید.
و در جهانی که مرزهایش دیگر با تیر و شمشیر تعیین نمیشود،
مرزهای دلمان، مرزهای شرافت، مرزهای هویت؛ هنوز با تیری از جنس فداکاری ترسیم میشوند.
آرش، یک تیر رها کرد…
و هنوز در ذهن این سرزمین، صدای رهاییش پیچیده است.

