روزمرگی در غربت: قصهای از دلتنگی و امید 🍂
غربت، فقط دوری از وطن نیست؛ فاصلهایست عمیقتر از کیلومترها، جایی در دل، جایی میان خاطره و واقعیت. آنجاست که دلت برای چیزهایی کوچک، برای بوی یک غذای آشنا، برای صدای مهربانی، برای لحظهای که گذشته، بیهوا تنگ میشود.
زندگی در غربت یعنی همراه داشتن تمام آن لحظهها و آدمها، بیآنکه در کنارت باشند.
من در فرانسه زندگی میکنم؛ در شهری که زیباییاش چشمنواز است و کوچههای سنگفرششدهاش پر از عطر نان تازه. بااینحال، در دل همین خیابانهای روشن، گاهی حس میکنی که چیزی گم شده. چیزی شبیه یک نگاه، یک لهجه، یا حتی یک عصر بارانی در کوچهی خانهی مادربزرگ.
دلتنگی در غربت، از جنس خاطره است. دلت برای صدای مادرت تنگ میشود، برای چای کمرنگ کنار پنجره، برای صدای همسایه، برای خاک وطن. غربت طعمی غریب دارد: تلخیِ جدایی و شیرینیِ یادآوری.
با این همه، زندگی در غربت تنها با دلتنگی معنا نمیشود. یاد گرفتهام بین دو جهان، پلی بسازم. پلی از فرهنگ، زبان، و عادت؛ پلی از ایران تا فرانسه، از گذشته تا اکنون.
یکشنبهها برایم حکم پناه دارند. وقتی خانه از بوی قرمهسبزی یا عدسپلو پر میشود، حس میکنم هنوز رشتهام با ریشههایم گسسته نیست. همین طعمها، همین عطرها، تکههایی از مناند که هنوز زندهاند.
روزمرگی در غربت، لحظهلحظهاش با ظرافتی خاص معنا میگیرد: لبخند یک دوست جدید، گرمای یک فنجان قهوه در کافهای دنج، شنیدن صدای ساز ایرانی در عصر بارانیِ پاریس.
اینها روایت زندگی مناند؛ روایتی آرام، گاه تلخ، اما همیشه زنده و جاری. من، میان دو جهان زندگی میکنم و هر روز بیشتر یاد میگیرم که چطور خودم باشم؛ نه تنها در جایی که هستم، بلکه در هر کجا که دلم برایش میتپد


