📝 یک روز در پاریس
بعد از یک هفته ماندن در خانه بهخاطر گرما، بالاخره دیروز هوا بهتر شد. تصمیم گرفتم دوری در شهر بزنم. پاریسِ زیبا در یک روز آفتابیِ ماه ژوئن، انگار با رنگ تازهای به خودش آمده بود.
سوار مترو شدم و به میدان سنمیشل رفتم. محلهی کارتیه لاتن مثل همیشه پر جنبوجوش بود. توریستهایی از هر گوشهی دنیا، رنگارنگ و پرانرژی، در کوچهها و کافهها دیده میشدند. مستقیم به خیابان Rue de la Huchette رفتم؛ خیابانی که پر از خاطره است، اما حالا برایم کمی غریبه شده.
تعداد کافهها و رستورانها کمتر از آن چیزی بود که از گذشته در ذهنم مانده بود. شور و شوق آن سالها هم انگار محو شده. دیگر کسی جلوی رهگذران بشقاب سفید نمیاندازد. بیشتر کافهها، و حتی کارکنانشان، غبار زمان را بر دوش دارند.
مردی میانسال با موهای جوگندمی و لهجهای ایتالیایی، مرا دعوت کرد. نگاهی به داخل رستوران انداختم. همان دیوارهای سنگی قدیمی، عکسهای سیاهوسفید، میز و صندلیهای چوبی کهنه و گلهای مصنوعی آویزان از سقف… انگار زمان متوقف شده بود.
تنها مشتری دیگر، مردی حدوداً هفتاد ساله بود که در انتهای سالن، با فنجانی قهوه به روزنامهای که نمیدانم میخواند یا فقط به آن خیره شده بود، نشسته بود. لبخندی زدم و وارد شدم.
گارسون با احترام راهنماییام کرد و منو را آورد. مثل بیشتر رستورانهای ایتالیایی پاریس، فهرست شامل پاستا، پیتزا، غذاهای گوشتی و دریایی بود. یک استیک با سیبزمینی سرخکرده سفارش دادم. خواستم آب عادی بیاورد، اما پیرمرد اشتباهاً بهجای یک carafe d’eau (آب رایگان)، برایم بطری آب معدنی باز کرد؛ چهار یورو اضافه شد! اما دلم نیامد چیزی بگویم.
غذا آمد. استیکی بزرگ و نازک، با سالادی تازه و مقدار زیادی سیبزمینی سرخکرده داغ. گوشت، خوب پخته شده بود؛ بیرونش برشته، وسطش صورتی و نرم. پیرمرد یک شیشه سس کِچاپ هم آورد — حرکتی که معمولاً در رستورانهای پاریس مرسوم نیست. انگار که خواستهام را از چشمانم خوانده باشد.
در آن لحظه، بین بوی گوشت و صدای خفیف خیابان از پشت پنجره، چیزی مثل خاطرهی آرامی از گذشته در دلم نشست. شاید پاریس عوض شده باشد، اما هنوز جاهایی هست که آدم میتواند گوشهای از خودش را در آن پیدا کند.


