یک روایت آزاد از افسانهی ژرمنی زیگفرید، شاهزادهی روئینتن)
«روایت شاعرانهای از اسطورهی زیگفرید، شاهزادهی روئینتن ژرمنی که با کشتن اژدها و حمام در خونش جاودانه شد، اما برگ کوچکی راز مرگش را در خود پنهان کرد.»
در روزگاری دور، میان جنگلهای انبوه و رودخانههای پرغرش سرزمین ژرمن، شاهزادهای زاده شد که سرنوشت، نخِ زندگیاش را به بافتِ اسطوره سپرده بود. نامش زیگفرید بود، فرزند شاه زیگموند و بانویی از تبار خدایان. او همان نوزادی بود که پیشگوییها وعدهاش را داده بودند: قهرمانی که پادشاهی را دگرگون میسازد… و شاید خودش قربانی همان دگرگونی شود.
کودکی زیگفرید در خلوت جنگل گذشت. او نزد آهنگری نیرومند، در دل طبیعت آموزش دید؛ در آتشِ فولاد پخته شد، و در سکوتِ درختان، روح جنگاورانهاش بالید.
سالها گذشت تا زمانی که افسانهاش شکل گرفت:
زیگفرید، اژدها را کشت.
اژدهایی به نام فافنیر (Fafnir)، موجودی مخوف که گنجی طلایی را چون روح خود میپایید. زیگفرید، تنها با شمشیر خود، به نبرد با اژدها رفت؛ نبردی بیامان و خونین که سرانجام با فرو رفتن شمشیر در قلب هیولا پایان یافت.
اما لحظهای که داستان او را به جاودانگی پیوند زد، زمانی بود که در خون اژدها تن شست. او آموخته بود که خون فافنیر، تن را روئین میسازد؛ جاودانه و آسیبناپذیر. در همان لحظه، پرندگان جنگل با زبان خود، سرود شجاعتش را برایش خواندند… اما زیگفرید یک نکته را نمیدانست:
در همان لحظهای که در خون فرو رفته بود، برگی کوچک از درختان جنگل بر پشت شانهاش افتاده بود — و همان نقطه از تن او، از خون جاودانگی بیبهره ماند.
سرنوشت نقطهضعف خود را بر شانهی قهرمان حک کرده بود.
زیگفرید بعدها به دربار بورگونها رفت؛ درگیر عشق شد، درگیر دسیسهها، و در نهایت، در اوج قدرت، به دست کسی که باید یار میبود، از پشت مورد خیانت قرار گرفت.
خنجر درست در همان نقطهای فرو رفت که برگ بر آن نشسته بود.
زیگفرید مرد، اما افسانهاش ماند.
او چون آینهای برای قهرمانان پس از خود شد — از آخیلوسِ یونانی تا اسفندیارِ ایرانی.
و پرسش همیشگی در دل اسطورهها باقی ماند:
آیا میتوان جاودانه بود؟
یا هر روئینتنی، در درونش زخمی پنهان دارد که فقط سرنوشت آن را میشناسد؟

