زمستان پاریس، دلی نگران برای ایران


زمستانی سرد و ابری در پاریس.

با دلی نگران برای ایرانم؛ غمگین از کشته شدن هزاران تن به دست سفاکان رژیم، و در عین حال درگیر روزمرگی‌های زندگی.

بیدار می‌شوم در روزهایی همیشه گرفته و ابری، همچون دل من و دل همه مردمان سرزمینم.

فنجان قهوه‌ام را به عادت همیشگی می‌نوشم و به باغ خزان‌زده می‌نگرم؛

درختان بی‌برگ و بار، سنبل‌ها و پامچال‌هایی که گوشه و کنار در این سرما سر از خاک برآورده‌اند و امید می کارند، روزها را شبیه هم می‌سازند.

پیاده‌روی کوتاهی در خیابان‌های سرد پاریس، بادی که صورتم را لمس می‌کند و سکوت خیابان‌ها که گاهی تنها همراه من است.

مردم می‌گذرند، مغازه‌ها باز و بسته می‌شوند، صدای بچه‌ها در دوردست‌ها شنیده می‌شود. همان کافه همیشگی و میزی که دیگر همیشه مال من است. صاحب کافه قهوه را روی میز می گذارد و با نگرانی می پرسد هنوز خبری نداری؟ سری تکان می دهم. دستش را به ملایمت روی شانه ام می گذارد و می گوید همه ما مثل تو نگرانیم!

پشت میز کارم زیر پنجره می‌نشینم، انگشتانم به سرعت روی کلاویه‌های به رقص در می آیند. می‌نویسم و پاک می‌کنم و باز دوباره می‌نویسم. ساعت‌ها می‌گذرد، قهوه‌ام دوباره سرد می‌شود.

صدای ماشین لباسشویی با دهن‌کجی، کارهای روزانه را یادآور می‌شود. قابلمه را باز می‌کنم، بوی غذا خانه را پر می‌کند و بیادم می‌آورد که چه مادرانی دیگر برای فرزندانشان در این زمستان سرد، غذای گرمی نمی‌پزند!

اشک‌هایم بی‌اختیار سرازیر می‌شوند. نمکدان در دستم، بهت‌زده به تصاویر بازار رشت نگاه می‌کنم؛ به رقص مادران داغدار هنگام بدرقه عزیزانشان به آخرین منزلگاه.

نمی‌دانم چقدر نمک در غذا ریخته‌ام، مگر اهمیتی هم دارد؟

ایران غرق خون است و من همچنان در همان چرخه روزمره گرفتارم


Leave a Reply

Discover more from Spoon & Story

Subscribe now to keep reading and get access to the full archive.

Continue reading