با روشن اتاق بیدار شدم، قبل از زنگ ساعت، مثل هر روز مثل تمامی روزهای عمرم !
ساعت را چک می کنم، یک ربع به هفت!
مثل عادت این چندماهه، قبل از هر چیز اخبار را چک می کنم و با دیدن اولین خبر همه چیز بر سرم آوار می شود!
بیاد می آورم و از بیاد آوردن حقیقت پشتم عرق می کند!
دردی آرام در تمام بدنم می پیچد و گوشی را زمین می گذارم!
اتفاق عجیبی نیفتاده! نه شهاب سنگی با کره زمین برخورد کرده و نه سونامی رخ داده است!
فقط حقیقت تلخ لبخند کج و تمسخرآمیزش را نشان داده است!
به سقف خیره می شوم، پتو را تا زیر گلویم بالا می آورم و با تنبلی در تخت می مانم!
عادت ندارم بعد از بیدار شدن در تخت بمانم، اما یک حس غریب جلوی برخاستنم را می گیرد. خوابم نمی برد.
بلند می شوم، حوصله مرتب کردن تخت را ندارم!
پنجره را باز می کنم و چند دقیقه ای جلوی پنجره می مانم!
عطر تند ریحان مشامم را پر می کند و بیادم می آورد که باید گلدان ها را آب دهم!
بعدا!
قهوه درست می کنم و یک برش نان گرم و پنیر و گردو!
صبحانه معمول!
طبق عادت رادیو را روشن می کنم!
قهوه جلویم سرد می شود!
جرعه ای می نوشم!
از قهوه سرد متنفرم!
دیروز تیم فوتبال ایران با نیوزلند بازی داشت!
بازی را نگاه نکردم!
شاید در پنجاه سال، این اولین بازی جهانی تیم ملی است که نگاه نکردم!
در میان بازی، بعد از گل دوم ایران، یکی از بازیکنان در شادی پس از گل، ژست شلیک به سوی تماشاچیان گرفته است!
ذهنم به گذشته سیر می کند!
دهه ها به عقب می روم!
خوبی گذشت عمر این است که خاطرات زیادی داری!
بازی ایران و آمریکا در جام جهانی و مردمی که از خوشحالی پیروزی تیم ملی تا صبح در خیابان ها شادی کردند و امروز بازیکنی که به سوی تماشاچیان ژست شلیک می گیرد!
و مردمی که باز هم به خیابان ها آمده بودند، نه برای فوتبال، نه برای شادی!
برای آزادی!
برای حقوق از دست رفته!
برای بغض های در گلو مانده!
برای گل هایی که زده نشد!
و گلوله هایی که شلیک شدند، نه فقط یک ژست!
بلند می شوم، میز را جمع می کنم!
قهوه ای که سرد شده و لقمه ای که نیم خورده برجای مانده!
پشت میز می نشینم و لپ تاپ را روشن می کنم.
مقاله ای که منتظر تمام شدن است و انگار هنوز باید منتظر بماند!
کلمات از ذهنم می گریزند!
دیگر انگشتانم با افکارم هماهنگ نیستند!
صدای ضرباهنگ انگشتانم بر روی کلاویه ها فضای خانه را پر نمی کند!
صدای زنگ موبایل سکوت سنگین را می شکند.
سریع جواب می دهم!
سریع ترین کاری که امروز کرده ام!
ماه هاست که از هیچ کس خبر ندارم و این تلفن از جنس آن تماس هایی است که باید یک بمب شادی باشد.
صدای پوران اما مثل همیشه نیست! آن سرزندگی، آن ریتم تند و زنده! و این صدای شکسته که می خندد و شوخی می کند، اما واقعی نیست!
سریع حرف می زند، کیفیت تماس پایین است!
هر لحظه ممکن است تلفن قطع شود!
از حال همه می گوید:
دوستان، بچه ها، مردم!
از امتحاناتی که معلوم نیست چگونه برگزار خواهند شد!
و از ایلیا که نمی داند آیا به دانشگاه برمی گردد!
از ایران که ماه هاست تنها مانده!
و از مردمی که شب ها به خیابان می آیند و آرامش را برهم می زنند!
و آنانی که دیگر جرئت بیرون آمدن ندارند!
از سردرگمی و نگرانی!
از برنامه سفری که چند ماه است معلق مانده و از مهاجرتی که دیگر ممکن نیست!
الو! الو!
سکوت!
گوشی را به روی میز می گذارم و به صفحه بازِ لپ تاپ بازمی گردم!
انگشتانم به حرکت در می آیند! نه خواسته!
از یک حس درونی!
ضرباهنگ انگشتان بر روی کلاویه ها ذهنم را از خلا جدا می کند!
می نویسم!
سریع تر از هر زمان!
متن را مرور می کنم!
چیز غریبی است!
نامانوس و بیگانه!
نویسنده برایم ناآشناست!
در آینه کلمات زنی را می بینم که دیگر:
فوتبال تیم ملی را تماشا نمی کند!
دیگر برای بچه ها قصه های صمد را نمی خواند!
زنی که از آزادی نمی نویسد!
اخبار را دنبال نمی کند!
لیست سوغاتی ها را تهیه نمی کند!
چمدانش را برای سفر نمی بندد و برنامه سفر نمی چیند!
زنی که به جای امید، ترس درو می کند!
و دیگر رویای بازگشت به وطن را در سر نمی پروراند!
زنی که اینک باور دارد که وطن دیگر یک جای واقعی نیست!
و زنی که دیگر به جای جشن پیروزی در خیابان، وحشت و گلوله و خون را به یاد می آورد!
زنی که از اخبار می ترسد!
از صدای زنگ تلفن وحشت دارد!
زنی که رویاهای خویش را باور ندارد!

