
چیزی از من، برای روزهایی که نیستم،
دلنوشتهای برای روزهای دور و نزدیک؛
همیشه نوشتن را دوست داشتم؛
برایم آسانتر از سخن گفتن بود.
در نوشتن، صدایم از اضطراب نمیلرزید، و گونههایم از شرم گل نمیانداخت. اما این روزها… حتی نوشتن هم دشوار شده.
انگار به زبانی مینویسم که دیگر زبان آشنایی نیست.
گاهی با خود فکر میکنم، نکند حقیقتاً به دوران دایناسورها تعلق دارم؟
هیچوقت فراموش نمیکنم وقتی برادرزادهام با چشمان درشت و پر از شگفتی از من پرسید:
«عمه! وقتی شما بچه بودین، دایناسورها هم بودن؟»
آنقدر خندیدم که اشک از گوشهی چشمم چکید.
و در میان خنده گفتم: «آره عزیزم، عمه دقیقاً مال همون دوران بود!»
و حالا… شاید خیلی هم شوخی نبود.
ما به نسلی تعلق داریم که پلی است میان گذشته و حال.
در زمانی به دنیا آمدیم که هیچ شباهتی به امروز نداشت.
نه تلفن همراهی بود، نه اینترنتی، نه گوگل و نه گوگلمپ.
نقشه؟ بیشتر مردم بلد نبودند بخوانندش!
اگر آدرسی را نمیدانستیم، سادهترین کار این بود که کنار بزنیم و از رهگذری آدرس بپرسیم.
آسانترین راه برای دانستن دستور پخت غذایی، پرسیدن از دیگران بود.
کتاب آشپزی؟
کمیاب و نادر، اگر اصلاً در خانهای پیدا میشد!
آشپزی را، همچون زندگی، با آزمون و خطا آموختم.
نمیدانم چند بار غذایی را پختم، موادش را کم و زیاد کردم، تا طعم آشنای نهفته در خاطراتم را پیدا کنم.
گاهی میاندیشیدم چرا مادرم آشپزی را به ما یاد نداد؟
و حالا میفهمم؛
او به شیوهی خودش یاد داد —
بیکلام، بیدستور، بیتظاهر؛
با نگاه کردن، با تجربه کردن،
و با گفتن همان یک جملهی ساده:
«ببین و یاد بگیر!»
هرکس معلم خویش بود.
اما من تصمیم داشتم چیزی فراتر از خاطره بر جای بگذارم.
وقتی دخترکم گفت:
«لطفاً دستور غذاهات رو بنویس…
دیگه کم پیش میاد بشه طعم غذاهای تو رو چشید!»
دلش میخواست بچههایش طعم غذاهای مرا بچشند.
میخواست بگوید:
«مادربزرگم این غذا رو اینطوری میپخت.»
سالها بود که میخواستم این کار I را بکنم.
اما همیشه چیزی «مهمتر» در راه بود.
تا اینکه امسال، بعد از سالیان دراز، بالاخره شروع کردم.
و یکباره تصمیم گرفتم این نوشته ها فقط برای یک نفر نماند! که بماند بیادگار؛
برای همهی فرزندان من.
برای روزهایی که نیستم.

