اعتراضات و اعتصابات این روزهای مردم ایران، خاطرات کودکیِ گمشدهی مرا زنده میکند؛ خاطراتی که ریشه در سال ۱۳۵۷ دارند. سالی که مردم ایران با رؤیای ساختن دموکراسی به پا خاستند، اما حاصل آن تولد یک دیکتاتوری مذهبیِ ناآگاه بود؛ دیکتاتوریای که زندگی دستکم چهار نسل را به ویرانی کشاند.
حکومتی که پیش از همه، متولدین دهههای سی و چهل شمسی را نابود کرد؛ همان نسلی که بدنهی اصلی معترضان را تشکیل میداد. آنان یا در زندانهای رژیم شکنجه و اعدام شدند، یا در میدانهای جنگ جان باختند. آنان که زنده ماندند، گروهی ناچار به مهاجرت شدند و گروه بزرگتری که ماندند، به مردمانی سرخورده و هراسان بدل گشتند؛ انسانهایی که همچون اسب عصاری، چشمبسته به گرد خود میچرخند تا فقط از پسِ گذران روزمره برآیند.
و نسل من؛ نسلِ سوختهی ساکت. نسلی که بار انقلاب و جنگ را در سکوت بر شانههای نحیف خود حمل کرد و ناگهان، در بهمن ۱۳۵۷، کودکیاش را گم کرد. نسلی مقاوم، جنگجو، آزرده اما دانا؛ نسلی که شاهد خاموشِ تمام این ویرانیها بود و رؤیاهای ناتمامش را به فرزندانش سپرد.
امروز، وقتی به خیابانهای ایران نگاه میکنم، به اعتصابها، به فریادها و به سکوتهای سنگین، میدانم که این انتظار، یک انتظار ساده نیست. انتظارِ نسلی است که نمیخواهد تاریخ دوباره تکرار شود. انتظارِ مردمی است که دیگر رؤیا را با توهم اشتباه نمیگیرند.
و شاید اینبار، رهایی نه از دلِ شورِ کور، که از دلِ آگاهی، حافظه و ایستادگی جمعی متولد شود.

